رضا قلى خان ( هدايت )
817
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
بدان خانه شد شاه يزدانپرست * فرود آمد آنجا و هيكل به بست مؤلف كويد در جهانكيرى و غيره چنين نوشته ازين مصراع چنان فهميده مىشود كه چون آنجا رسيد بمرد و اين خطا است زيرا كه لهراسب سالها در نوبهار بلخ عبادت كرد تا آخر در دست سپاه ارجاسب كشته شد پس هيكل بست كنايه از معنى مردن نيست بمعنى زنّار بستن و بكشيشى براى بندكى انسب است شيخ شبسترى كفته نشان طاعت آمد عقد زنّار هيلاج با اول مفتوح باصطلاح منجّمان دليل جسم را كويند و شرح آن در ذيل لغت كدخدا را در فصل كاف نازى مرقوم كشته حكيم خاقانى كفته از طالع ميلاد تو ديدند رصدها * اختر شمران رومى و يونانى و مائى تسيئر براندند براهين بفزودند * هيلاج نمودند كه جاويد بقائى سيف اسفرنكى كفته نمونه باد در آيينهء تصوّر خلق * ز طول و عرض جمال تو عالم معنى به مهر و ماه كه تاثيربخش هيلاجاند * دوام عمر تو دارد عطيّهء كبرى در حرف ياء يا يارفروشى كنايه از تعريف كردن باشد ياقوت خام كنايه از لب معشوقست يك اسبه و يك سواره كنايه از آفتاب باشد يك پهن كشتى كنايه از دين اسلام است چنان كه هفتاد كشتى كنايه از هفتاد مذهب است فردوسى كفته خردمند كيتى چو دريا نهاد * برانكيخته موج از آن تندباد يكى پهن كشتى بسان عروس * برآراسته همچو چشم خروس محمّد به دو اندرون با على * هرانكس كه هست از صحابه ولى يك تيغ كردن كنايه از راست و درست كردن بود چنان كه حكيم سنائى كفته به دو تيغ او ز ذو الفقار و سنان * كرده يك تيغ همچو تير جهان يكچشم كنايه از سه چيز است اوّل ظاهربين را كويند دويم كنايه از كمبين باشد سيّم كنايه از منافق بود و در بعضى از فرهنكها كنايه از موحّد مرقوم است يك رشته و يك كره كنايه از مشورت و موافقت است يكركابى كنايه از دو چيز است اول كنايه از اسب جنبيت بود چنان كه شيخ نظامى كفته عنان يكركابى زير مىزد * دودستى با فلك شمشير مىزد دويم كنايه از مستعد كار شدن بود همو كفته ازين پيش بر دلفريبى مباش * بناراستى يكركيبى مباش حكيم خاقانى كفته يكركابى مپاى بر سر زهد چون * شود دل عنان كراى صبوح يكرويه كنايه از دو چيز باشد اول كنايه از متفق و بيخلاف بود چنان كه مختارى كفته كر خلق جهان منفعت راى تو بينند * يكرويه بخندند بخورشيد و مطر بر دويم بمعنى ظاهر آمده هم او كفته اى مهر تو بيحاصل يكرويه ز من مكسل * كز مهر تو هست اين دل آتشكده برزين يك نشت كنايه از همنشين بود يك يا دو كردن كنايه از كلمه دويم كفتن باشد چنان كه كمال اسمعيل كفته بجز خموشى روى ديكر نمىبينم * كه نيست زهره يكى با دو كردنم يارا پيرايش دويم در ذكر كناياتى كه از فارسى و عربى مركّب است حرف الف آب آتش مزاج كنايه از شراب و جوهر شراب است وقتى كفتهام بيا ساقى آن آب آتش مزاج * به من ده كه دارم به دو احتياج آب بكيل پيمودن كنايه از كار بيفايده كردنست آب بىلجام دادن كنايه از مطلق العنان كردن ظهورى كفته رخش تو كه باد و برق نامش دادند * با سختى سم نرمى كامش دادند چون اهل ارادت بكفت داده عنان * هرچند كه آب بىلجامش دادند آب خرابات كنايه از شراب است چنان كه خواجه حافظ كفته به آب خرابات غسلم دهيد * پس آنكاه بر دوش مستم نهيد آبله رخ فلك كنايه از كواكب آسمانست چنان كه حكيم خاقانى كفته در قصيده صبوحيه بهر دو معنى * در ده از ان چكيده خون زابلهء تن رزان كابلهء رخ فلك برد عروس خاورى كنايه از آفتاب است آب منجمد بمعنى يخ و كنايه از شمشير و نيزه و خنجر است ظهير فاريابى كفته آن آب منجمد كه سنان است نام او * از تفّ حمله بر رك جانها شود روان و كنايه از شيشه و بلور نيز آمده و آن را آب منعقد نيز كويند چنان كه انورى كفته آتش سيّال ديدستى در آب منجمد * كر نديدستى بخواه از ساقيانش ساغرى آب حيات كنايه از عشق و محبّت سالكان طريق آلهى و باصطلاح شعرا كنايه از بوسه و لب و دهن معشوق و در اغراق شراب را نيز كويند و نيز او را آب خضر كويند و آب حيوان نيز همانست چنان كه شيخ نظامى آب را نيز حذف كرده و حيوان كفته سكندر به حيوان خطا مىرود * من اينجا سكندر كجا مىرود همو كفته كه در راه حيوان چو حيوان نمرد آب سير آتشنعل يعنى اسب خوشرفتار تيزرو آب صفت يعنى كثير النّفع و متواضع آب طرب و آب عشرت كنايه از شراب است آب معلق كنايه از آسمان شيخ اوحدى در مخاطبهء با افلاك كفته ديده آب معلّقت خواند * و هم درياى زبيقت خواند ديكر كنايه از ذغن خوبانست چنان كه وقتى كفتهام آب معلّق ديدهء نىنى كه خود نشنيدهء بكشا بفكرت ديدهء بنكر